پرش به محتوا

هدف، فرضیه و سوال  گزاره های تحقیقند  که  پس از بیان مسئله در طرح تحقیق قرار است مسئله تحقیق را  به بیانی موجز و صریح در آورند.حالا در فرم پروپوزال دانشجویان با هر سه اینها مواجه می شوند و  اغلب یک چیز را به سه بیان متفاوت می نویسند.  بیان چیزی که قرار بوده صراحت و ایجاز داشته باشد به سه بیان متفاوت به صورت تکراری  به نظر من که عاقلانه نیست.فرضیه یعنی حدسی هوشمندانه و سوال یعنی  طلب پاسخ برای چیزی که در مورد آن ابهام داریم ، هدف هم  یعنی مقصودی که بناست حاصل شود.  به نظر من محققی که حدس هوشمندانه دارد  دیگر  ابهام ندارد.  او می خواهد صحت حدس هوشمندانه خود را بررسی کند و در طرح تحقیق هم باید  مشخص کند که چگونه این کار را می کند. مثلا محقق مدعی است که بین بهره وری و رضایت کارکنان رابطه وجود دارد  و این یک حدس هوشمندانه است. حالا وقتی همین محقق می نویسد که آیا بین رضایت و بهره وری رابطه وجود دارد ، من می پرسم بالاخره شما نمی دانی می خواهی بدانی ؟یا ادعا داری ادعایت را می خواهی بررسی کنی؟ هر جند هر دو بیان ممکن است اما وقتی بنا به ایجاز باشد  یکی کافی است. بخصوص این که بسته به موضوع  و ماهیت تحقیق یک شکل بیان  از میان این سه شکل مناسب تر است .  محققی که ابهام دارد و می خواهد جواب سوالی را بداند لابد حدسی در این مورد ندارد  مثلا محقق می خواهد بداند چه عواملی بر  نوسانات بازاز سرمایه موثر بوده اند؟ این که بگوید آیا عامل نرخ ارز موثر بوده معقول نیست چون وقتی نرخ ارز را به عنوان عامل نام می برد پس حدسی هوشمندانه دارد. محققی می گوید هدف من ارائه روشی برای کاهش حجم محاسبات در  محاسبه کارائی واحدها ست . این محقق حدس هوشمندانه ندارد،  ابهام هم ندارد قصد دارد روشی با حجم محاسبات کمتر ارائه کند . ولی وقتی مجبورش کنی می گوید چگونه می توان  حجم محاسبات  را در محاسبه کارائی واحد ها کاهش داد؟  پاسخ به این سوال متضمن تحقق هدف  و ارائه روش است . چون علی اقاعده منظور این است که راهی برای این منظور تاکنون ارائه نشده و محقق قصد آن دارد که این کار را انجام دهد.  به نظر با وجود این که گزاره های تحقیق یعنی سوال، فرضیه و هدف را  اغلب (نه همیشه )  می توان به شکل همدیگر بیان کرد،  در هر تحقیقی یکی با ماهیت فعالیت محقق سازگار است . محقیق یا فرضی را آزمون می کند یا به دنبال  حصول هدفی است یا در جستجوی پاسخ.  اما اینجا به  با توجه بحث های قبل در مورد نوع تحقیق به یک مشکل  بر می خوریم .  تحقیقات بر حسب هدف به انواعی تقسیم می شوند، حال  اگر گزاره تحقییق سوال باشد و به صورت هدف بیان نشود  آنگاه تعیین نوع تحقیق دشوار می شود . بر خی اساتید  معتقدند که حالا برحسب نوع تحقیق یا هدف داریم یا فرضیه اما سوال تحقیق سر جایش  هست . من فکر می کنم اگر بنا باشد از این سه چیزی حتما بیان شود هدف است . چون اولا برای نوع بندی لازم است  و دوما ترکیب آن با دو دیگر به تناقض تمی خورد.  سوال و فرضیه با هم عرض کردم به تناقض حدس هوشمندانه و ابهام منتهی می شود . اما هدف کسی که سوال دارد دانستن است  هدف کسی که فرضیه دارد  بررسی صحت است هدف کسی که هدف دارد خوب هدف است! اینها ایده های شخصی من است که سعی کردم مفاهیمی که خواندم منسجم و معنی دار کنم و طوری فکر کنم که به تناقض نرسم در این موارد منبع معتبر ندارم شاید با همفکری اشکالات این نظرات معلوم شود.

نوع تحقیق!

اردیبهشت ۱۲

بالاخره پرو پوزال ما در شورای تحصیلات تکمیلی هم تصویب شد.  ما در سر حدات این سرزمین باستانی بیش از آنکه پژوهش کنیم به جلسات دفاع می رویم .کلی گله های دانشجوئی داشتم از اساتید و این فرآیند فرساینده تصویب طرح تحقیق . اما از همه آنها می گذرم  جز چند نکته از روش تحقیق که  طنز غریبی است  این روش تحقیق !  وقتی تبدیل می شود به مجموعه ای  از تناقض گوئی ها و مبنای بحث های فرساینده  می شود.  خیلی وقتها چیزی در ذهن ها شکل گرفته که با متون مغشوش روش تحقیق هم سازگار نیست حالا بیا و درستش کن! مثلا اغلب می گویند تحقیق که به دانش چیزی اضافه می کنند بنیادی است و تحقیقی که به دانش نمی افزاید  و در عمل به کار می رود کاربردی!!! حالا اگر ما دانش را پیش بردیم  به نحوی که  کاربرد مشخصی داشت تکلیف چیست؟ ما نظر خودمان و برداشت خودمان را میگوئیم از اساتید و دانشجویان اگر نظر دیگری دارند بیان بفرمایند بالاخره تکلیف ما روشن شود. پژوهش بنیادی   بیسیک ریسرچ یا فاندامنتال ریسرچ معادل پژوهش محض  یا پیور ریسرچ است  که فقط با هدف افزایش دانش انجام می شود و مورد کاربرد مشخصی ندارد مثل تحقیقات در رشته های  محض. پژوهش کاربردی  پژوهشی است که دانش را با هدف کاربرد مشخصی افزایش می دهد. پژوهش یا بنیادی است یا کاربردی هیج منبع معتبری هم  ترکیب جدیدالظهور بنیادی -کاربردی را معرفی نکرده است. با این تقسیم بندی پژوهش بنیادی بر پژوهش کاربردی  بر خلاف آنچه در ذهن هاست  برتری  ندارد. یک نوع پژوهش می ماند که  که در آن دانش جدیدی تولید نمی شود. برخی از قدمای فلسفه علم اصلا این پژوهش را پژوهش تمی دانند و معتقدند پژوهش  یا تحقیق کشف حقیقت است و کشف حقیقت حتما به  دانش می افزاید. اما برخی از مصالحه کاران قوم گفته اند نوع سومی از تحقیق هست بنام   توسعه ای! برخی از متون جدید تر اصرار دارند که بله نوع سومی از تحقیق هست اما نام آن توسعه ای نیست نام آن ارزیابی است.  این گروه اصرار دارند که استفاده از عنوان توسعه ای در واقع معنی تحقیق را مخدوش می کند .  در این نوع تحقیقات دانش موجود باز بکار می رود تا  بررسی شود  و شمول آن در موارد دیگر مورد ارزیابی قرار گیرد.  و به کار گیری  واژه توسعه به این که  دانش موجود به زمینه های دیگر توسعه می یابد  اصالت می دهد. ارزیابی دانش موجود را می توان در راستای تحقیق یا کشف حقیقت دانست اما گسترش دانش که به کشف آن ربطی ندارد. پس  اگر دانشی قبلا وجود دارد و بیکم و کاست جائی به کار میرود پژوهش نیست  پژوهش همان تحقیق است! تحقیق یعنی کشف حقیقت  پس باید یا به دانش بیفزاید  یا  حقیقت دانش موجود را بررسی کند.   اما این که دانش توسعه پیدا کند خوب است اما تحقیق نیست.   دانش موجود اگر به کار می رود نه افزوده می شود ونه ارزیابی  پروژه  است که باید درست انجام شود و پولش دریافت گردد و جای تحقیق و تز هم به خورد خلایق نرود. پس این فقط تحقیق بنیادی نیست که دانش میافزاید  تحقیق کاربردی هم  تحقیق دانش می افزاید اما در تحقیق بنیادی فقط دانش افزوده می شود و بس در تحقیق کاربردی دانش با هدف کاربرد مشخص افزوده میشود.  تحقیقات در رشته های  محض بنیادی اند اما در رشته های کاربردی کاربردی. مثلا دانشجوی ریاضی محض برخی روابط بین مجموعه های خاص را ثابت می کند که کاربرد مشخصی فعلا برای آن متصور نیست  دانش محض دانشی است که جلوتر از دانش کاربردی توسعه می یاید و  بعدا در تحقیقات کاربردی  به کار میرود.خنده دار است که در تحقیق در عملیات  که شاخه ای از ریاضیات کاربردی است پژوهش محض یا بنیادی شود! ضمنا این که  کسی چیزی که دیگران میدانند را مطالعه کند تا یاد بگیرد تحقیق نیست  تحقیق افزودن به دانش موجود است نه دانش محقق!  مبنی دانش موجود است نه فرد! بعدا در مورد گزاره های تحقیق سوال فرضیه هدف نظر خودم را بیان میکنم !

شامگیه

فروردین ۲۹

حاج عباس آقای قربانی از اکابر شامگیه ، که خود مسلط به فنون غریبه است و تحت تائیدات خاصه حضرت حق ، همیشه بانی خیر بوده و حتی این صحیفه را نیز ایشان در جهان مَجاز، مُجاز فرموده ،از سر خیر خواهی و با نیت اطلاع رسانی خبر طبع  وجیزه ” سفر فرنگ” را  با الصاق اتصالی  به آن وجیزه در میان شامگیون منتشر می کند. اما جز حاج بصیر الله خان که خدایش مراد دهد و سرکار ندا خانم که خدایش شوکت مرحمت نماید و سرکار خانم غریبه ی آشنا که خدایش اسیر غربت نفرماید. بقیه اهل معرفت، حق معرفت به جا نیاورده،  نکته ای  اگر به رسم کامنت مر حمت فرمودند در طَبَع پیام حاج عباس آقا در شامگ به زیور طبع  آراستند   ودر ذیل  وجیزه  اصلیه در این صحیفه مکرمه نکته ای مرقوم نفرمودند. همان طور که از فراست ما انتظار می رفت  ما پیش از این و قبل از هرکس خطر انحراف در شامگیه را پپش بینی فرموده بودیم و نسبت به ضلالت و گمراهی اصحاب این فرقه هشدار داده بودیم  وبه اکابر معرفت فرموده بودیم که بیم آن می رود که این جماعت از هدایت رویگردان شوند و به صحیفه هادیه ما التفات نکنند. الیوم قطع اینترنت این فرقه ضاله را مجاز اعلام می کنیم و هر کس که آن شبکه را به ویروس های مضره بیالاید نزد ما از اکرام و احترام برخوردار خواهد بود.

هفدهم آوریل سنه دو هزار و دو وازده میلادی

سفر فرنگ

فروردین ۲۳

کار پروپوزال ما در گروه لعنتی ببخشید گروه صنعتی تمام شده کار به دست عقلای قوم در شورای تحصیلات تکمیلی افتاد دفاع عنوان رفته و دفاع محتوا مانده که عید آمد.گوئی صد سال از عید رفته می گذرد.چه طول کشید این سال بی مادری. انگار صد سال پیش بود بس که تمام سال خواب دیدم و از خواب پریدم. اما عید همیشه مثل عشق بی خبراز راه می رسد. حواسمان به عید نبود امسال، همین که می آمد ما می رفتیم. سفر فرنگ پیشامد کرده بود. آنچنان به تاخت رفتیم که  میلان و ورنا و ونیز را دیده بودیم وسال تحویل خسته راه در یکی از روستاهای نزدیک فلورانس بودیم . به قول ناصرالدین شاه” خوشمان آمد” که آنجا هم این جنون روستا دوستی ما کارگر بود و  سال نو را بی آنکه حواسمان باشد در دل طبیعت زیبا شروع می کردیم.فلورانس و رم را هم دیدیم و واتیکان تجمع همزمان توریست هایی که عکس می گرفتند و مومنینی که دعا می کردند. برلین در انتظار ما بود تا فرح که عمری آلمانی خوانده در فضایی آلمانی زبان قرار بگیرد و تا دلش می خواهد با مردم آلمانی حرف بزند. اما مادرید در اسپانیا با هزینه معقولی می توانست به برنامه سفر اضافه شود. حیف بود اگر سرزمین گاو باز ها را نمی دیدم . شهری که روزگاری گفته می شد خواهر خوانده  تهران است.در برلین آنچنان خسته سفر بودم که یک روز اقامت در برلین را تمدید کردم تا وقت کمتری به پاریس زیبا اما کثیف برسد.  ینگه دنیا را دیدیم در این سیر آفاق که حق مر حمت فرمود نه آنچنان بود که برخی می گفتند دین و ایما ن  می دزدد و انسانیت و مروت  مرده  در آن بلاد و نه آنچنان که برخی دیگر می گفتند عقل و هوش می برد و بی نقص است و ایده آل.   نه مردم با فرهنگ تر بودند  و نه همه چیز بهتر از چیز های ما! البته برخی نظم های اجتماعی بهتر قوام یافته بود وبه برخی چیز های ساده  بیشتر فکر شده بود. دلم برای تهران تنگ شده.امروز و فردا می آیم!  کاشکی یک روز آنقدر وضع مملکت ما خوب باشد که بچه های دانشگاه را گروهی سفر علمی تفریحی ببریم فرنگستان!

آمده بودم تا به صحبت روشن رائی زنگار از دل بر گیرم استادی را ببینم که از هر چه رنگ تعلق دارد آزاد است فرصت اما نشد.آمده بودم تا به همصحبتی دوستی بنشینم که عصرهای  کودکی از ما امان نداشتاما روز های میانسالی خیالش از ما آسوده است که کمتر می رسیم به هم! که من اکنون به کار گل شده ام و او به کار دل، من لابلای اعداد پی حقیقت میگردم و او ورای متون.آمده بودم تا همکلاسی قدیمی را باز بیابیم که روزگاری با هم در امر شراکت دانشکده بودیم.دانشکده ساعتی بی ما سر نمیکرد گوئی دانشکده نبود اگر ما نبودیم!چرا دروغ ! راستش را بگویم دانشکده بود اما فضای بحث و قلم و نشریه نبود اگر ما نبودیم ،شاید این هم بود اگر ما نبودیم! به هر حال فرصت اما نشد.آمده بودم تا حوالی عصر، وقت رفتن مثل بعضی وقتها یک ساعت تمام جلوی دانشکده به گپ بایستیم با دوستان جوان فرصت اما نشد. آمده بودم تا از همه دوستانی که در این صحیفه ابراز محبت کردند حضوری تشکر کنم فرصت اما نشد. برگشتم خواستم سفر نامه بنویسم از این که فرصت نشد،فرصت اما نشد.به ویژه که حاج عباس آقای قربانی خدایش چه کناد سرنوشت این صحیفه مکرمه که در کار هدایت خلق است را به آن شبکه اجتماعی ضاله ! گره زده که جمعی شب و روز، درس و مکتب رها کرده در آن به کامنت که از امور قبیحه است مشغولند. در باب این شبکه همین بس که فاش شود فقط شصت و چهار کامنت در باب حل نکردن تمرینات درس و پیشنهاد حل آن توسط شخص دیگر که از امور ممنوعه است در آن ثبت شده است! القصه چون که این صحیفه مکرمه با آن شبکه در میهمانی ! یا دامنه! یکی بوده برای مدتی اینجا نیزدر هوا ساسپند گردیده بوده است که سخت موجب رنجش خاطر گرامی ما شد. دلمان گرفت از این که نبودیم! گفتیم خط و خبری بدهیم که هستیم مبادا که از خاطر گرامی این همه عزیز فراموش شویم.که هستیم اگر در خاطر شما باشیم و اگر در خاطر شما نباشیم نیستیم.به شرط آنکه نگوئید: خواستیم در خاطر ما باشی فرصت اما نشد!!

لبریرم از شوق که بر می گردم. دلم برای جاده رشت تهران تنگ شده وقتی که هر هفته می رفتم تا به دوستانم در رشت برسم و برمی گشتم تا به عزیزانم در تهران،دلم برای خیابان ستارخان تنگ شده وقتی که نیمه شب از راه می رسیدم و خلوت بود یاحتی آن همه عصر های شلوغ،دلم برای بزرگراه چمران تنگ شده وقتی که پارک ملت میرفتیم یا کبابی ریحان ! برای بزرگراه یادگار  وقت قرار با مهدی  و بزرگراه حکیم غرب وقت رفتن خانه شاهین ،که حالا دوستی ما سه تا  دیگر ۲۰ ساله شده. حکیم شرق وقتی سراغ حمید می رفتم و نیایش غرب وقتی سراغ آن یکی حمید! -دوستان خوب دو دوره دانشجویی- دلم برای دانشگاه تهران آن عصر های نخوت  و دانشگاه گیلان  آن صبح های ناز، وقت های که باید می خوابیدیم اما نخوابیدیم و دانشگاه رفتیم دلم برای برای همه لحظه های  فارسی محیط تنگ شده . دلم برای کنفرانس های بچه ها و قتی که می درخشیدند  چونان ستاره های امید در این شب تار، دلم برای گپ زدن با استاد های خوبم ، دلم برای بهشت زهرا آرامگاه عزیزم تنگ شده

روز گاری است غربت نشین شده ایم انگاری که دیگر غریبه ایم .از دوستان قدیم کسی حق صحبت نمی گذارد نه اینکه سواری بدواند یا کبوتری برهاند ، همین  که کلمه ای بنگارد یا سلامی برساند.  این صحیفه که حاج عباس آقا مرحمت فرمودند مثل دل  ما شده  سوت و کور !   نه خبر از یاری نه ز دیار و دیاری باری قاصدکی صبح خبر کرد که دوستان هر یک به کاری مشغولند و دلخسته روزگار، معذورند.  به قول شاعر پرپرش کردم تا عبرت دیگران شود. ظریفی گفت خرده مگیر روزگاری است که در آن فرصت از هر چیز کمیاب تر است  الا حوصله!  چند وقتی ننوشتم چه حیف! اغلب فرصت نمی شد گاهی هم که فرصت ، حوصله نمی شد. اما دلم هوای نوشتن می کند.  هوای صحبت دوست! راستی جه  خبر ؟ ما اینجا روز گارمان بد نیست . از پشت این کوههای سر به فلک کشیده به هر کدام از دوستان که  به این صحیفه گذارش افتاد  سلام  می کنم.  حال و احوال  چه خبر ؟

بعد از دو سال و نیم تدریس در دانشگاه گیلان اکنون زمان آن فر ا رسیده که با اجازه اساتیدم فرصتی برای مطالعه در نظر بگیرم و به رتق و فتق امور پایان نامه بپردازم .به این ترتیب برنامه هفتگی سلام و پرسش و خنده و هر بار قرار هفته آینده با همکلاسی های خوبم برای مدتی تعطیل می شود.   دلتنگ همه لحظه های شیرینی خواهم شد که با دوست به سر شد با این همه احساس می کنم واقعا به این فرصت نیازدارم. تلاش می کنم برای شروع خدمت رسمی ام در دانشگاه گیلان در این مدت سواد جمع کنم. کمی آمار یاد بگیرم کمی تعمیرات کمی کیفیت و کمی تحقیق در عملیات .امیدوارم دوستان همکلاسی ام هم در این مدت مشغول همین مهم باشند. اما دو سال و نیم تجربه دوستی با جوانتر ها نشانم داد که انتخاب اشتباهی نکردم. من واقعا این شغل را دوست دارم و آن را با  همه جهان عوض  نمی کنم. از نوجوانی گاهی به شوخی  از مادرم میپرسیدم  چرا من خواهر و برادر کوچکتر ندارم  ، خدا را شکر می کنم به خاطر اینکه کمک کرد تا زحمات مادرم به ثمر بنشییند و افتخار برادر بزرگ بودن این همه خواهر و برادر خوب نصیبم شود. مادرم گفت بچه های مردم را اذیت نکن. پدرم گفت همیشه به یاد داشته باش کسی که پیش تو درس می خواند شاید در شرایطی به مراتب بدتر از شرایطی که تو تحصیل کردی درس می خواند.استادم سفارش کرد که هوای بچه ها را داشته باش امانت های پدر مادر ها هستند. همه را به خاطر سپردم  اما نمی دانم چقدر شما را اذیت کردم؟ چقدر وضعیت شما را درک نکردم ؟ و چقدر هوای شما را نداشته ام؟  امیدوارم که اگر تقصیری بوده  ببخشید.

بالاخره نیمسال تمام شد. روز امتحان روز پر استرسیه .نه فقط برای دانشجوها بلکه برای معلم و بخصوص آموزش. شاید کمتر توجه کرده باشیم اما انصاف اینه که این روزها وقتی کارکنان آموزش را می بینیم یه خسته نباشید صمیمانه بشون بگیم.سالن ساکت بشه که بچه ها تمرکزشون به هم نخوره تقلب نشه امتحان به مو قع شروع بشه در تحویل و شمارش برگه ها اشتباه نشه و هزار تا بشه و نشه دیگه که آخرشم هیچکدوم صد در صد نمیشه!  سختی کار آموزشم همینه که بخاطر طبیعت کار ایده آل حاصل نمیشه. اما کارکنان آموزش روزای سختی دارن . گاهی این روزا بد اخلاق هم میشن بشون حق بدیم و بگیم خسته نباشین آقای حسینیان مدیر آموزش و همه کارشناسای زحمتکش خسته نباشین. اما روز امتحان واسه دانشجوها  هم روز سختیه واقعیت اینه که این امتحانا فرقان حق و باطل نیست فقط یه ملاکه. ملاکی که همگی روش تلویحا توافق کردیم ملاک بدی هم نیست بالاخره یه شور و هیجان علمی ایجاد میکنه تا حدی زیادی هم اونائی که تنبلی کنن رو معلوم می کنه اما اینجا هم همه جی صد در صد نیست. اما روز امتحان واسه معلم هم روز سختیه . آموزش نظم و انظباط می خواد و از استاد تودر همین راستا توقع داره .دانشجوها را بطشون با استاد معمولا صمیمی تر از رابطشون با آموزشه باید هم همینطور باشه معلم یه برادر یا خواهر بزرگتره که در یادگیری به آدم کمک می کنه رئیس آدم که نیست. دانشجو ها هم رو همین اساس نوعی رابطه عاطفی با استاد دارن و تو روز سختشون از استاد انتظار توجه و مهربانی دارن . استاد هم همینطور تصور کن خواهرا و برادرات امتحان دارن یکی ماشین حسابش خرابه یکی خودکارش تموم شده یکی جدول نیاورده یکی واقعا زیادی دچار استرس شده یکی یه اتفاقی براش افتاده یکی مریض شده یکی شیطون گولش زده! تو که معلمی هم باید قاطع باشی تا اون بخش از اینا که ناشی از بی انظباطیه رویه نشه و باید مهربون باشی مشکلو حل کنی چون روز سخته برادرا و خواهراته که حالا مگه یکی دوتان !اینجا هم صد درصد موفق نمی شی آخرشم بچه ها می گن روز امتحان بد اخلاق بودی!و مصیبت درست از لحظه پایان امتحان شروع میشه استرس بزرگ اینه که تو شمارش برگه ها اشتباه نشه برگه جا نمونه . و تصحیح برگه ها که جون من یکی رو بالا میاره ! خلاصه معلمی شغل خوبیه  بخصوص سه دلیل روشن واسه خوب بودنش هست تیر مرداد شهریوراما دو چیزش بده یکی سر کلاس رفتن و یکی هم برگه تصحیح کردن!این دومی مصیبته بخصوص وقتی بخوای برگه مونا عیسی زاد رو تصحیح کنی حاضرم جاش یه ۶ واحد یه ترم کلاس برم اما برگه ایشونو یکی دیگه تصحیح کنه!

نظرات دوستی که به نظر می رسد  به موضوع شوق حضور در کلاس اهمیت می دهد ذیل مطلب نسل ساندویچ من را به تفکر در این باب تشویق می کند. نقش شوق در آموختن چیست؟  چگونه می توان شوق ایجاد کرد؟  آیا فقط شوق لازم است و اجبار در نحصیل ضرورتی ندارد.

تجربه چند ترم تدریس من می گوید هر چقدر تلاش کنی که دانشجویان از روی شوق و نه اجبار کار کنند  دانشجویانی هستند که به دلایل مختلف توجهی به درس ندارند گاهی اجبار و نه شوق موجب می شود این گروه حداقل هائی را یاد بگیرند و باز تجربه  به من می گوید ایجاد شوق برای مشارکت در موضوعات سطحی بسیار ساده است اما ایجاد شوق در یادگیری مفاهیم ریاضی بسیار دشواراست.  به نظرم می رسد ایجاد شوق  یادگیری یکی از عوامل دخیل  در اداره موثر یک کلاس است. اما همه عوامل موثر در یادگیری در آن خلاصه نمی شود. به خصوص اینکه گاه از احساس خوشایندی که ممکن است  یک فریب خوردگی تمام عیار باشد به شوق تعبیر می کنیم .یک مدرس می تواند به راحتی ضمن رعایت همه سر فصلها نکاتی که ذهن را به چالش می کشند حذف کند و وظیفه دانشجویان را به یادگیری نکات محدودی که در کلاس می توان بیان کرد محدود نماید.آزادی عمل برای حضور یا غیبت را تا حد زیادی افزایش دهد و با طرح نکات بامزه اما سطحی ذهن را مشغول کند . حساسیت این حرفه در اینجاست که همه این اقدامات غیر اخلاقی را می توان به نحوی انجام داد که کسی متوجه آن نشود. دانشجو اساسا در موقعیتی نیست که عمق کافی برای درک صحیح مطلبی  که قرار است بیاموزد را بشناسد و این به عهده استاد و وجدان اوست که از  تعمیق موضوع به اندازه کافی  سر باز نزند.تعمیق موضوع به دشواری مطالب می انجامد و نهایتا اینکه شوق خاص آن دسته از دانشجویان می شود که به دانستن عشق می ورزند اما همه دانشجویان به قصد آموختن وارد دانشگاه نمی شوند عده ای می آیند که مدرکی به غنیمت ببرند.  این وظیفه اخلاقی ماست که اعطای مدرک به این عده را منوط به تلاش برای درک مطالب در سطح استاندارد های ضروری کنیم. کاهش سطح تکالیف و سطح پیچیدگی مطالب و هم چنین سهل گیری و بی نظمی در ارزیابی به نفع غارت گران مدرک و به ضرر مشتاقان دانش تمام می شود. چه اینکه کار برای غارت گران مدرک آسان می شود و مشتاقان دانش به سوی آن هدایت نمی شوند . نتیجه اینکه مدرک دانشگاهی  نصیب افرادی سطحی و کم  سواد می شود که به جای دارندگان واقعی دانش متصدی امور شوند و به  روند تلاش دوستداران مملکت  آسیب بزنند.اما جدیت و اجبار هرجند ممکن است به مذاق مشتاقان دانش هم خوش نیاید اما غارت گران مدرک را بیشتر دچار مشکل می کند .آنها را ناگزیر می کند که بیاموزند که اگر بیاموزند طعم شیرین دانستن در آنها شوق علم ایجاد می کند.و اگر نیاموزند مدرکی به غنیمت نمی برند .

جدیت  در ارئه مطالب و  ارزیابی بخصوص در دوره ارشد اهمیت دو چندان می یابد . چه اینکه فارغ التحصیلان این دوره مشاغل مهم تر و حساس تری را در مملکت به عهده می گیرند. اهمال در این زمینه می تواند به انحراف مسیر یک ملت از مسیر پیشرفت و موفقیت بینجامد.